دسته‌ها
اينترنت

درهای گوگل دوباره به‌روی ایرانیان باز شد

بر اساس نوشته‌ی وبلاگ رسمی گوگل، پس از برداشتن یک سری از تحریم‌ها توسط دولت امریکا، ایرانیان می‌توانند دوباره نرم‌افزارهای کروم، پیکاسا و ارث را به شکل مستقیم از درون ایران داونلود و نصب کنند. آی‌پی‌های دولتی همچنان بسته می‌مانند. حرکت مثبتی که به‌حق نشان می‌دهد که حساب دولت ایران از مردم‌اش جداست. از کروم غافل نشوید که این‌روزها بدجور عرصه را به رقبا تنگ کرده است.

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

فاضل نظری – نشد

فاضل نظری سال ۵۸ در شهر خمین واقع در استان مرکزی متولد شد. تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد. نظری علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر مرکز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می کند.

خودش جوان است امّا اشعارش پیر؛ و این سال‌خوردگی به بیان کهنه بودن نیست. شعرهای‌اش از پخته‌گی خاصّی برخوردار است، فاضل نظری شاعری است که به روایت تازه در غزل کهن معتقد است و در این مسیر تکنیکی قدم برداشته. وقتی «گریه‌های امپراطور» فاضل نظری را می‌خوانی، اشعارش آن‌قدر تورا جذب خود می‌کند که یادت می‌رود شعر گریه‌های امپراطور را ببینی. سراغ فهرست می‌روی اما اثری از این گریه‌ها و این امپراطور نیست و شاعر تنها نام کتاب را گریه‌های امپراطور گذاشته است. مدّتی بعد «اقلیّت» منتشر می‌شود و به چاپ شش‌ام می‌رسد. کتاب را که ورق می‌زنی گریه‌های امپراطور را می‌بینی و خیال‌ات راحت می‌شود. فاضل نظری بعد از مدّتی «آن‌ها» را منتشر می‌کند. ناشر (انتشارات سوره مهر)، این سه کتاب را به‌عنوان سه‌گانه ارائه می‌دهد. (مقدّمه‌ی روزنامه‌ی ایران برای مصاحبه‌ای که با شاعر انجام داده)

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد

لب تو میوه‌ی ممنوع ولی لب‌هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه‌جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ‌کس، هیچ‌کس این‌جا به‌تو مانند نشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

باز هم فاضل نظری، باز هم غزل

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره‌ام هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم
تا نگویی اشک‌های شمع ازکم‌طاقتی‌ست
در خودم آتش به‌پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آیینه، حیرت صدبرابر می‌شود
بی‌سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

دریا و من – محمّدعلی بهمنی

دریا شده‌ست خواهر و من‌هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه ‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می‌خواهم اعتراف کنم، هر غزل که ما
باهم سروده‌ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان، زمان برادرکشی‌ست باز‌
شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می‌زنم
حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم! هم‌او که به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

محمد علی بهمنی

دسته‌ها
ادبيّات و هنر


امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
 زنده باش – ه. الف. سایه

در پاسخ آن‌هایی که می‌اندیشند خودکشی هم نوعی مبارزه است.

(شعرخوانی زیر از کنسرت «بال در بال» انتخاب شده است. این کنسرت در سال ۱۹۹۸ به مناسبت هفتادمین سال‌گرد تولد سایه، در شهر کلن آلمان اجرا شد.)

https://www.youtube.com/watch?v=PY55QovjbTA

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به‌گل نشسته‌ای‌ست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده، راه بسته‌ای‌ست زندگی؟‬

‫چه سهم‌ناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد‬

‫هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه‌روز هم
دل تو وا نمی‌شود‬

‫تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام‌های ره‌گشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست‬

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند‬

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز‬

چه فکر می‌کنی؟
جهان، چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه، در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت‬

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگِ درد و رنج‬

به‌سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند، رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!‬

از کتاب «تاسیان» – هوشنگ ابتهاج (سایه)