دسته‌ها
ادبيّات و هنر

آب، نان، آواز

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری‌ها نگه کن در قفس، تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز، شادی‌های شیرین است
کمترین تصویری از یک زندگانی:
آب،
نان،
آواز،
ور فزون‌تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون‌تر خواهی از آن، شادیِ آغاز
ور فزون‌تر، باز هم خواهی، بگویم باز
آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ‌سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود

از محمدرضا شفیعی کدکنی

تصنیف زیبای «آب، نان،‌ آواز» را از آلبومی به‌همین نام با صدای همایون شجریان با آهنگی از علی قمصری بشنوید:

دسته‌ها
روزنوشت

مهربانی

فرشته بانو،
از آن شب سردی که نگاه‌ات رنگ‌های گرم پاییز را به زندگی‌ام ریخت، هزار و پانصد شب می‌گذرد و من گویی هزار و پانصد سال است که این چشم‌ها را می‌شناسم، چشمانی که دریا دریا آرامش در نگاه‌شان موج می‌زند.

زیباترین ناگهانِ زندگی‌ام،
زادروزت میلاد مهربان‌ترینِ فرشته‌هاست.

مهربان‌ترین‌ام،
سال‌ها باش و بگذار تا مهربانی‌ات، مهربانِ مهرمان باشد.

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

بانوی لحظه‌ها

یاد بگیر جانم!
دوست داشتن
برایِ خاطرِ چشم و ابرو نمی‌ماند
عشق
به احترامِ اندامِ تراشیده‌ی هیچکس
رویِ پاهایش نمی‌ایستد
فراموش نکن
برجسته‌ترین لباس‌ها
آخرسر جایش گوشه‌ی کمد
لابه‌لایِ یک دنیا
لباس‌هایِ خانه‌گیِ گشاد
که تو را هم‌بسترِ رویاهایِ شیرینِ شبانه می‌کنند
جا خوش می‌کند
یادت نرود
دنیا دنیا لوازمِ آرایش هم که داشته باشی
با یک آب تمامش پاک می‌شود
و تو می‌مانی!
خودِ تو
که به گمانم
یادت رفته وقتی لبخند می‌زنی
زیباترین مخلوقِ خدا را
نشانِ دنیا می‌دهی
به دلت بسپار
اگر کسی آمد
که خودِ تو را
که روزهایی می‌رسد
که هیچ حوصله‌ی
آراسته بودن را هم نداری
نگاهِ خواهان‌اش را به تو بدوزد
و بگوید:
امروز کدام‌یک از لبخندهایت را پوشیده‌ای
که این‌قدر دل‌نشین‌تر شده‌ای؟
خودش را بسپارد به روزگارش
تا تو بشوی
بانویِ لحظه‌هایش…!

عادل دانتیسم

دسته‌ها
ادبيّات و هنر روزنوشت

کعبه

تو مکّه‌ی عشقی و من عاشق رو به قبله‌تم
من اوّلین قربونی عیدای فطر کعبه‌تم
می‌میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

هر چی بُته به خاطرت کوبوندم و شکوندم
خودمو تو چشم مست تو آتش زدم، سوزوندم
به عشق دیدن گل روی تو اینجا موندم

بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده، مبارکه، دور سرت بگردم
اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی
بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی
یه کاسه گندم می‌ریزم تا کفترا رو سیر کنم
واست می‌میرم اونقدر تا دلتو اسیر کنم
به پات می‌شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دین‌ام
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده، مبارکه، دور سرت بگردم
اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی
بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی
یه کاسه گندم می‌ریزم تا کفترا رو سیر کنم
واست می‌میرم اونقدر تا دلتو اسیر کنم
به پات می‌شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم

تو مکّه‌ی عشقی و من عاشق رو به قبله‌تم
من اوّلین قربونی عیدای فطر کعبه‌تم
می‌میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

شعر از مسعود امینی

اجرای معین:

اجرای هایده:

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

چشم‌های‌ات

چشم‌های‌ات شعرهای‌ام را جهانی می‌کند
حس آغوش‌ات غزل‌ها را روانی می‌کند

دست‌برد از باغِ لبهای‌ات وَ مردن در خودم
بوسه‌ات من را چه ساده دزد و جانی می‌کند!

جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد
لمس دستان‌ات دل‌ام را آسمانی می‌کند

آینه‌دار تمام فصل‌های بی‌غبار
سینه‌ات با آینه دارد تبانی می‌کند

هیچ می‌دانی چرا صدها غزل در چشم توست؟
شاعری تنها درون‌ات شعرخوانی می‌کند

خوب می‌دانم که فردا روزگار سنگ‌دل
قصه‌ی عشق مرا هم بایگانی می‌کند

– از سیامک کیهانی

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

با تو خوشبخت‌ترین مرد جهان خواهم شد – رضا نیکوکار

طرح اندام تو انگیزه‌ی معماری‌هاست
دل‌ات آیینه‌ی ایوان طلاکاری‌هاست

باید از دور به لبخند تـو قانع باشم
اخمِ تو عاقبتِ تلخِ طمع‌کاری‌هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نام‌ات نیست
توی تاریک‌ترین گوشه‌ی انباری‌هاست

نفس باد صبا مشک‌فشان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاری‌هاست

با تو خوشبخت‌ترین مرد جهان خواهم شد
گرچه این خواسته‌ی قلبی بسیاری‌هاست

گاه آرام‌ام و گاهی نگران، دنیای‌ام –
شرح آشفته‌ای از مستی و هشیاری‌هاست

نیمه‌ی خالی لیوان مرا پُر نکنید
دل من عاشق این‌گونه گرفتاری‌هاست

دسته‌ها
روزنوشت

منو ببر

از این زندگی خالی
منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی
به روزی که منو دیدی

به پله‌های خاموشی
که با من روبه‌رو می‌شی
یه جور زُل بزن انگاری
نمی‌شه چشم برداری

منو ببر به دنیام و
به اون دستا که می‌خوام و
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی‌دونم

از این اشکی که می‌لرزه
منو ببر به اون لحظه
به اون ترانه ی شادی
که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره
به حرفی که نفس‌گیره
از این دنیا که بی ذوقه
منو ببر به اون موقع

از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت
همون حرفا، همون ساعت
به اندوهِ غروبی که…
به دل‌شوره‌ی خوبی که…
تو چشمام خیره می‌مونی
به من چیزی بفهمونی

دسته‌ها
روزنوشت

با تو بودن

هر روز با تو برای من روز عشق است و روزهای بی‌تو ساعت‌های بی‌هوده‌ای که از پی هم می‌گذرند٬ ساعت‌هایی که اگر شوق دیدار دوباره‌ی تو را در خود نداشتند فقط و فقط چرخش جبری عقربه‌ها بودند و روزگار. امّا به کوری چشم همه‌ی ساعت‌ها هستی و بودن‌ات دلیل بودن‌ام شده پس بمان که باشم و باشیم.

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

سرود ابراهیم در آتش (بزرو)

(اعدام مهدی رضایی در میدان تیر چیتگر)

در آوار خونین گرگ و میش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترین زنان ــ
که این‌اش
به نظر
هدیتی نه‌چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که با هفت شمشیر عشق
درخون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترین نام‌ها را
بگوید.

و شیرآهن کوه مردی از این‌گونه عاشق
میدان خونین سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل
درنوشت.ــ
رویینه‌تنی
که راز مرگ‌اش
اندوه عشق و
غم تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی!»

«ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟

من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.

صدایی بودم من
ــ شکلی میان اشکال ــ،
و معنایی یافتم.

من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌یی
گلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدان‌گونه
که عامی مردی
شهیدی

تا آسمان بر او نمازبرد.

من بی نوا بنده‌گکی سربه‌راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بزرو طوع و خاک‌ساری
نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.

و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».

دریغا شیرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه‌وار
پیش از آن‌که به‌خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.

دسته‌ها
ادبيّات و هنر

درد – قیصر امین‌پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی‌ست

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستین‌شان
مردمی که رنگ روی آستین‌شان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌های‌شان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودن‌ام
لحظه‌های ساده‌ی سرودن‌ام
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دل‌ام شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانه‌گی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دل‌ام نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِل‌ام سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به‌توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟