دسته‌ها
روزنوشت

تولد عشق

عزیز من!
امروز که روز تولّد توست، صبح بسیار زود برخاستم تا باز بکوشم که در نهایتِ تازه‌گی و طراوت، نامه‌ی کوچکی را همراهِ شاخه‌گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست تا زمان بتواند ذرّه‌ذرّه بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم که دیگر واژه‌های کافیِ نامکرّر برای بیان احتیاج و محبّتم به تو در اختیار ندارم…
صبور باش عزیز من، صبور باش تا بتوانم کلمه‌ای نو، جمله‌ای نو و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم، تا در برابر تو این‌گونه تهی‌دست و خجلت زده نباشم…
بانوی من باید مطمئن باشد که می‌توانم به خاطرش واژه‌هایی بیافرینم، همچنان‌که دیوانی…
با وجود این، من و تو خوب می‌دانیم که عشق، در قفس واژه‌ها و جمله‌ها نمی‌گنجد ـمگر آن‌که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.
عشق، برای آن‌که در کتاب‌های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم‌بنیه می‌شود.
عزیز من!
عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.