خيلی ساده است؛
من میخواهم خودم باشم،
تو هم میخواهی خودت باشی.
خيلی منطقی است؛
تو ساکتی و میخواهی خودم بخواهم که با تو باشم،
من هم ساکتم و میخواهم خودت بخواهی که با من باشی.
حالا خودم و خودت مدّتهاست که خيلی ساده و منطقی منتظر نشستهايم؛
من از ترس اينکه اگر تو را برای هميشه بخواهم ديگر خيلی خودم نباشم،
تو هم از ترس اينکه اگر هر چيزی من بخواهم را بخواهی ديگر خيلی خودت نباشی.
يکجای کار خيلی غلط است؛
يککمی بیخود شدن هم بد نيست.
من حاضرم کمی تخفيف بدهم، شايد تو مشتری شوی.
من تصميم گرفتهام آنقدر خودم نباشم، فقط برای اينکه تو راضی باشی.
خيلی دلم میخواهد بروم از تمام «ما»ها بپرسم:
شما اول هر کدام تکتک خودتان شديد و بعد «ما» شديد؟
يا اول «ما» شديد و بعد کمکم هر کدام خودتان شديد؟
کار خيلی عجيب و غريبی است اين «ما» شدن،
که نه میتوانی از درستی انجامش خيلی مطمئن باشی،
و نه هيچ وقت میتوانی خيلی بیخيالش باشی!