فیلم مصاحبه رو اینجا ببینید.
کاشکی از این زنها بیشتر تو کشورمون داشتیم. (منظورم اونهایی که اینجوری فرصت حرف زدن پیدا میکنن)
فیلم مصاحبه رو اینجا ببینید.
کاشکی از این زنها بیشتر تو کشورمون داشتیم. (منظورم اونهایی که اینجوری فرصت حرف زدن پیدا میکنن)
نمیدونم اين جملهها رو کجا خوندم، فکر کنم مال گابریل گارسیا مارکز باشه (اگه کسی بهم بگه خوشحال میشم) ولی به هر حال خيلی قشنگن.
– در عرض يک دقيقه میشه يه نفر رو خُرد کرد، يه ساعته میشه کسی رو دوست داشت و يکروزه میشه عاشق شد، ولی يه عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی!
– بهترين دوست اون دوستيه که بتونی باهاش روی يک سکو، ساکت بشينی و چيزی نگی… و وقتی ازش دور ميشی، حس کنی بهترين گفتگوی عمرت رو داشتی!
فرياد نمیزنم
نزديکتر میآيم
تا صدايم را بشنوی…
تا حالا شده نتونی حال خودت رو بيان کنی!؟
منظورم اينه که ندونی الان بايد خوشحال باشی يا ناراحت؟ از يه طرف کلّی مشکل رو حل کردی و پشت سر گذاشتی و از طرف ديگه میبينی هزارتا مشکل جديد سر راهته؛ حالا بايد سرحال باشی که درگيریهای قبلی رو پشت سر گذاشتی يا نگران اينکه بايد دل رو به دريای مشقّات جديد بزنی!؟
من که هنوز بهشخصه به نتيجهی قابل قبولی نرسيدم، دليل اينهم که وبلاگم را بهروز نمیکنم همينه که با خودم درگيرم، نمیدونم کدوم حالتم رو بيان کنم تا راضی باشی و باشم!
…همين و بس
چه خبرته پسر!؟ چهار روز نمینويسی، يهو ميای خودت رو خفه میکنی و ملت بیچاره رو هم سر کار میگذاری…
ولی تو به دل نگير! از تو چه پنهون يه چند وقتيه همهی کارهام همينجوره، يعنی يه کاری رو که دو ساعت وقت میبره اونقدر میپيچونم تا دهتا کار ديگه هم بياد کنارش، بعد عين خر بايد جون بکنم تا اونها رو انجام بدم، تازه دست آخرهم اونجور که میخوام نمیشه نمونش حیّ و حاضر جلو چشمته!
خدا به من همّت بده و به دیگران صبر!
یه ترانهی قشنگ از شهاب تیام به اسم «تقدیر» از آلبوم «ضربان»:
فعلاً فقط همین!
باران را بهانه کردم،
بند آمد
برف را بهانه کردم،
آب شد
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد
اصلاً چرا میخواهی بروی!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتی و نماندی
ای کاش در دل نیز چنین بودی!
درست ۵۵ سال پیش در چنین روزی عشق بهدنیا آمد.
۵۵ سال پیش فرشتهها، تولّد فرشتهای را سجده کردند، که میدانستند روزی آبروی یکایکشان را مدیون او خواهند بود -اشتباه هم نمیکردند- چراکه ۳۵ سال پساز آنروز، آن فرشته، عشق را معنای تازه داد و عاشقی را از نو تعریف کرد. فرشتهای که در اوج زیبایی و جوانی، زندگیاش را وقف فرزندانش کرد تا بیپدریشان را لحظهای حسّ نکنند، فرزندانی که امروز اگر تکتک سلّولهاشان زبان بگشایند، بازهم از بیان آنهمه گذشت و فداکاری در میمانند و توان سپاسگزاری هم ندارند.
باز هم سخن از فرشتهی من است و باز هم قلمم لنگ مانده؛ گرچه بارها گفتهام، بازهم میگویم که:
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
امّا مینویسم… با تمام کاستیهایم مینویسم تا بداند اگرچه از او دورم، وجودم چنان در وجودش خلاصه میشود که اگر بدانم لحظهای از یادم غافل است یا دعای خیرش بدرقهی راهم نیست، نیستم.
مینویسم… با تمام کاستیهایم مینویسم که فرشتهی من «مادرم»، عشقی را که تو در دلم کاشتی و امروز درخت تناوریست که برگ برگش از تو هستی میگیرد را به تو تقدیم میکنم، تویی که عشق را و عاشق بودن را با تو یاد گرفتم.
تولّدت مبارک مامان
انگار پای ثانیهها لنگ میشود
وقتی دلی برای دلی تنگ میشود…