دسته‌ها
روزنوشت

اعتراف

زنده‌یاد «نادر ابراهیمی» می‌نویسد: «آدمیزاد، تا وقتی کاری نکرده، اشتباهی هم نمی‌کند…»

امشب می‌خواهم اعتراف کنم که من مدّت‌هاست اشتباهی مرتکب نشده‌ام!
درست حدس زدی… روزها و هفته‌ها و ماه‌هاست که هیچ کاری نمی‌کنم، هیچ کاری؛ زندگی‌ام شده تکرار روزمرّگی‌ها.

تا چندی پیش گمان می‌کردم با توجّه به فراز و نشیب‌هایی که مسیر زندگی‌ام داشته و با تجربه‌هایی که در این راه اندوخته‌ام، موفّقیتی کسب کرده‌ام که هرکس از عهده‌ی آن بر نمی‌آید ولی رو به‌رو شدن با یک منطق ساده سبب شده تمام عمرم تا به امروز زیر سوال برود.
امروز نداشتن تمام آن چیزهایی که می‌توانستم داشته باشم ولی به خاطر ندانم‌کاری‌هایم در گذشته از دست داده‌ام (و هنوز هم از دست خواهم داد)، عذابم می‌دهد. این‌روزها واژه‌ی «ای‌کاش» شده ورد زبانم و بیش از هر واژه‌ی دیگری مرا گرفتار کرده:
کاش دبیرستان نمونه مانده بودم، کاش امتحانات نهایی را همان سال می‌نوشتم تا به خاطر نداشتن دیپلم -با وجود قبولی با رتبه‌ی خوب در مرحله‌ی اوّل کنکور سراسری- از مرحله‌ی دوّم محروم نشوم، کاش زاهدان مانده بودم، کاش کار مجتمع فولاد را از دست نمی‌دادم، کاش درس نجف‌آباد را به جایی رسانده بودم، کاش شرکتم را هوشیارانه‌تر چرخانده بودم، کاش…

حیران مانده‌ام از خودم، مصداق بارز این شعرم که:
دو سه مثقال خریّت، ز خران عیب نباشد            آدمی هست که الحقّ، دو سه خروار خر است

شگفتا که هنوز هم در اوج گرفتاری‌هایم به همان استراتژی احمقانه‌ی «کاری نکردن» پناه می‌برم. فکر کنم که می‌ترسم؛ از موفّق نشدن، از «نه» شنیدن، از به‌هم نرسیدن، از نتوانستن، از پرسیدن، از جواب‌گویی، از جدا شدن و از…

نمی‌دانم ولی هرچه که هست، حالا من مانده‌ام با کوله‌باری از «ای‌کاش‌ها» و «شایدها»!

دسته‌ها
روزنوشت

آغاز دوباره

از چهارده‌سالگی ماشين می‌روندم و لحظه‌شماری می‌کردم که هجده سالم بشه و گواهی‌نامه‌ام رو بگيرم. هيفده سال و خورده‌ای بودم که شايع شد قراره شکل گواهی‌نامه‌ها عوض شه! گفتم من که نگرفتم، می‌مونم تا جديدش رو بگيرم. سرت رو درد نيارم گواهی‌نامه‌ی جديد که نيومد هيچ، چند سال هم از اون جريان گذشت و شدم بيست، بیست و پنج، سی و… حالا دیگه روم نمی‌شد برم با هيجده ساله‌ها امتحان بدم، آخه راستش رو بخوای، وقفه که توی کارم می‌افته، شروع دوباره برام از شروع ابتدايی سخت‌تره.
حالا حکايت اين وبلاگه. موندم چطور دوباره شروع کنم به نوشتن… اما خدا رو شکر انگار می‌شه، يعنی بايد بشه. آخه اگه هیچ کاری رو نمی‌شد دوباره شروع کرد که هنوز همه‌مون توی غار زندگی می‌کرديم!

دسته‌ها
روزنوشت

امروز تولّد «مریم» خونمونه

(حدّ اقل خودم) فکر می‌کنم که بلدم بنویسم ولی جلوی خواهرام به‌خصوص این وسطی آدم کم می آره (نمی‌دونم هنوز هم می‌نویسه یا نه!) به هر حال یه شعر از خودش رو به خودش تقدیم می‌کنم:

ای صمیمیّت دستان غزل، با من باش
صاحب پاکی چشمان عسل، با من باش
من از ابهام غم غربت خود دل‌تنگم
وارث سادگی روز ازل، با من باش
بغض بی‌تابی این ثانیه‌ها را بشکن
در تو معصومیت باغچه حل، با من باش
خوب من! حادثه‌ی عشق اسیرت کرده‌ست
بند و زنجیر اسارت بگسل، با من باش
در تو تکرار همه خاطره‌ها می‌جوشد
صاحب پاکی چشمان عسل، با من باش

تولّدت مبارک؛ امیدوارم سالی پر از سلامتی، پیروزی و عشق پیش رو داشته باشی.

دسته‌ها
ادبيّات و هنر روزنوشت

محافل سیاسی ایرانی

بخشی از کتاب «کافه نادری» نوشته‌ی «رضا قیصریه» از «انتشارات ققنوس» که به نظر من عین واقعیّت است، مصداق بارز آن‌هم این‌روزها فراوان دیده می‌شود:

…هرگز به محافل سیاسی ایرانی‌ها علاقه‌ای نشان نداده بود و از شیوه‌ی بحث آنان بدش می‌آمد؛ از بی‌منطقیشان، شعارپراکنیشان، عربده‌کشی و اوباش‌گریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح‌بندی‌هایشان، از نوچه‌گریشان و مرشدپرستیشان و در عین حال از ساده‌لوحیشان که از بی‌اطّلاعیشان سرچشمه می‌گرفت؛ همه‌چیز به نیکی و بدی تقسیم می‌شد و نیکی به‌راحتی بدی را شکست می‌داد، آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند، انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آنها هر دفعه تکرارش می‌کردند و به دور خودشان فوت می‌کردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند.

حالا یک دور متن را با افعال زمان حال بخوان! جالب نیست؟

دسته‌ها
روزنوشت

«ما» شدن

خيلی ساده است؛
من می‌خواهم خودم باشم،
تو هم می‌خواهی خودت باشی.

خيلی منطقی است؛
تو ساکتی و می‌خواهی خودم بخواهم که با تو باشم،
من هم ساکتم و می‌خواهم خودت بخواهی که با من باشی.

حالا خودم و خودت مدّت‌هاست که خيلی ساده و منطقی منتظر نشسته‌ايم؛
من از ترس اين‌که اگر تو را برای هميشه بخواهم ديگر خيلی خودم نباشم،
تو هم از ترس اين‌که اگر هر چيزی من بخواهم را بخواهی ديگر خيلی خودت نباشی.

يک‌جای کار خيلی غلط است؛
يک‌کمی بی‌خود شدن هم بد نيست.
من حاضرم کمی تخفيف بدهم، شايد تو مشتری شوی.
من تصميم گرفته‌ام آن‌قدر خودم نباشم، فقط برای اين‌که تو راضی باشی.

خيلی دلم می‌خواهد بروم از تمام «ما»ها بپرسم:
شما اول هر کدام تک‌تک خودتان شديد و بعد «ما» شديد؟
يا اول «ما» شديد و بعد کم‌کم هر کدام خودتان شديد؟

کار خيلی عجيب و غريبی است اين «ما» شدن،
که نه می‌توانی از درستی انجامش خيلی مطمئن باشی،
و نه هيچ وقت می‌توانی خيلی بی‌خيالش باشی!

دسته‌ها
روزنوشت

عطش و آتش

… شگفتا! وقتی که بود نمی‌ديدم، وقتی می‌خواند نمی‌شنيدم.
وقتی ديدم که نبود…! وقتی شنيدم که نخواند…!
چه غم‌انگيز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال، در برابرت می‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد، تشنه‌ی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکيد؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنه‌ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش، کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد، تـــو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش.
و بعد… عمری گداختن از غمِ نبودنِ کسی که تا بود، از غمِ نبودنِ تو می‌گداخت!
… و تو آموختی که آن‌چه دو روحِ خويشاوند را، در غربتِ اين آسمان و زمينِ بی‌درد، دردمند می‌دارد و نيازمند و بی‌تابِ يکديگر می‌سازد، دوست داشتن است، و من در نگاهِ تو ای خويشاوندِ بزرگِ من، ای که در سيمايت هراسِ غربت پيدا بود و در ارتعاشِ پر اضطرابِ سخنت، شوق فرار پديدار! ديدم که تو تبعيدیِ اين زمينی…

از معلّم شهید «دکتر علی شريعتی»

دسته‌ها
روزنوشت

جاذبه و دافعه

برای گريزت از دوست‌هات و از عزيزانت، هيچ‌وقت جلوت رو نمی‌گيرم. انتخابت برام محترمه. تصميمت هرچی كه باشه، نمی‌تونم مجبورت كنم عوضش كنی. پس مانعت نمی‌شم…
ولی يادت باشه: «هيچ‌كس، هيچ‌وقت نمی‌تونه همه رو از خودش راضی نگه داره.» انسان و روابط انسانی سرشار از جاذبه و دافعه است. طبيعيه كه يه عده از آدم خوششون بياد و يه عده هم حالشون از آدم به‌هم بخوره.
اگه بخوای به خاطر راضی كردن كسايی كه هيچ سنخيتی با تو ندارن، كسايی كه واقعاً دوستت دارن رو ترک كنی، توازن طبيعت رو يه جورايی به‌هم زدی! حواست هست؟

دسته‌ها
روزنوشت

آناجون تولّدت مبارک

حس غریبیه وقتی می‌بینی خواهر کوچولوت که یه روزی از تاکسی سوار شدن می‌ترسید، امروز -خدا رو شکر- یه زندگی رو می‌چرخونه و دوتا بچّه‌ی ماه و دوست‌داشتنی داره که اگه یه هفته نبینیشون حسّ می‌کنی یه چیزی گم کردی.
یه سال دیگه هم گذشت آبجی خوشگله، یه سال دیگه هم باهم و کنار هم بودیم…
با تمام وجود آرزو می‌کنم مثل همه‌ی این سال‌ها، مثل تمام سال‌های قشنگی که داشتیم، بازهم از بودنتون نفس بگیرم و به داشتنتون افتخار کنم.
همتون رو دوست دارم و نفسم به نفستون بسته‌س.

دسته‌ها
روزنوشت

موضوع وبلاگ من

تا اونجا که خودم رو می‌شناسم، هیچ محدودیتی برای موضوعات این وبلاگ وجود نداره. می‌گین نه؟ سر بزنین…!

دسته‌ها
روزنوشت

روز مادر

امسال بیستمین سال‌گرد فوت پدرمه. بهش که فکر می‌کنم بيشتر از اون‌که ياد بابام بيفتم، فکر مامانم ذهنم رو مشغول می‌کنه. با خودم می‌گم چه‌طور ممکنه يه انسان اين‌قدر مقاوم و باگذشت باشه؟ مريضی بابام دوسال طول کشيد، اين زن شبانه‌روز ازش پرستاری کرد و خم به ابرو نياورد. بعد از اون مصيبت هم نشست به پای من و سه‌تا خواهرم، تا الان که بیست سال از اون جريان می‌گذره و خدا رو شکر همگی تقريباً از آب و گل در اومديم.
دست همه‌ی مادرها را با تمام وجود می‌بوسم.
عجيب ياد اون‌وقت‌ها افتادم که همگی دور هم بوديم و اين شعر اخوان‌ثالث دائم توی مغزم مرور می‌شه:
آه
کاش می‌شد گاه،
با خدا در آفرینش هم‌عنانی کرد.
نابِ نوشين‌لحظه‌ها را جاودانی کرد.
کاشکی يک‌روز، يک‌ساعت
کورِ خودکوکِ زمان را خواب می‌شد کرد.
و گريزان سِحرِ تصويرِ سعادت را،
خواب، وآن‌گه قاب می‌شد کرد.
آه!