دسته: ادبيّات و هنر
چرا زهم بگریزیم؟ راهمان که یکیست
سکوتمان، غممان، اشک و آهمان که یکیست
چرا زهم بگریزیم؟ دستکم یکعمر
مسیر میکده و خانقاهمان که یکیست
تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکیست
تو از سلالهی لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباهمان که یکیست
من و تو هردو به دیوار و مرز معترضیم
چرا دو تودهی آتش!؟ گناهمان که یکیست
اگرچه رابطههامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف و حدیث نگاهمان که یکیست
محافل سیاسی ایرانی
بخشی از کتاب «کافه نادری» نوشتهی «رضا قیصریه» از «انتشارات ققنوس» که به نظر من عین واقعیّت است، مصداق بارز آنهم اینروزها فراوان دیده میشود:
…هرگز به محافل سیاسی ایرانیها علاقهای نشان نداده بود و از شیوهی بحث آنان بدش میآمد؛ از بیمنطقیشان، شعارپراکنیشان، عربدهکشی و اوباشگریشان در موقع اختلاف عقیده و جناحبندیهایشان، از نوچهگریشان و مرشدپرستیشان و در عین حال از سادهلوحیشان که از بیاطّلاعیشان سرچشمه میگرفت؛ همهچیز به نیکی و بدی تقسیم میشد و نیکی بهراحتی بدی را شکست میداد، آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند، انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آنها هر دفعه تکرارش میکردند و به دور خودشان فوت میکردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند.
حالا یک دور متن را با افعال زمان حال بخوان! جالب نیست؟
مار و پونه
یه شعر معرکه از «محمّد سلمانی»:
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
كه من از كار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از كوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تكراریست
آری از اینهمه تكرار بدم میآید
ادبیّات و رایانه!
با همهی بی سر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی توفانیام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
(محمّدعلی بهمنی)
آخ که اگه این کتابهای حافظ و محمّدعلی بهمنی و نادر ابراهیمی و… نبودن، دق میکردم. به قول دوستام نمیدونم با اینهمه علاقه به شعر و هنر و ادبیات چطور شد که افتادم توی وادی کامپیوتر!
امّا پشیمون که نیستم هیچ، کلی هم خوشحالم، آخه الان از هردو لذت میبرم. مثلاً همینکه میتونم شعر و متن و تفکراتی رو که باهاشون زندگی میکنم، با استفاده از کامپیوتر برای تو عزیز هم بازگو کنم برام یه دنیا ارزش داره. تو چی فکر میکنی؟
از «محمدعلی بهمنی»
مدتيه دلم با هيچ حرفی ديگه وا نميشه
خيلی دلم وا شدنو دوس داره، -اما نمیشه
يه حرفی تو شعرای من بود -حالا نيس- همينه که:
هرچی میگم شبيهِ اون حرفا و شعرا نميشه
بد جوری دلواپسِ حالِ خودمم، چيکار کنم؟
دردی دارم که با دوا -والّا- مداوا نمیشه
خيال نکن میخوام برات، باز خودمو لوس بکنم
لوسبازی بچهها که دلخوشیِ ما نمیشه
دخترای ننه دریا
…ديگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مثل قديم شبا چراغون نمیشه
غصهی کوچيک سردی مث اشک
جای هر ستاره سوسو میزنه
سر هر شاخهی خشک،
از سحر تا دل شب
جغده که هوهو میزنه
دلا از غصه سياست
آخه پس خونهی خورشيد کجاست؟
قفله؟ بازش میکنيم
قهره؟ نازش میکنيم
میکشيم منتشو
میخريم همتشو
مگه زوره!؟ بهخدا هيشکی به تاريکی شب تن نمیده
موش کورم که میگن دشمن نوره،
به تيغ تاريکی گردن نمیده
دخترای ننهدريا رو زمين عشق نموند
خيلی وقت پيش بار و بنديلشو بست، خونه تکوند
ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمیشه
تو کتابم ديگه اونجور چيزا پيدا نمیشه…
از حسن اربابی (زاهدان)
بايد برای درد، «دلی» دست و پا کنم
آنرا به داغ آينهها مبتلا کنم
دارد حضور عاطفه کمرنگ میشود
آهی، نثار صورت آيينهها کنم
مردم هنوز پشت سرم حرف میزنند
اما حساب دوست ز مردم جدا کنم
دل را شهيد چشم تو کردم نيامدی
وقتی که نيستی، به چهکس اقتدا کنم؟
دارم به انتهای خودم میرسم «غزل»
بهتر که دين خود به خودم را ادا کنم
هنجار اين زمانه قبولم نمیکند
بايد دروغ ياد بگيرم – ريا کنم!
سخنان نغز
نمیدونم اين جملهها رو کجا خوندم، فکر کنم مال گابریل گارسیا مارکز باشه (اگه کسی بهم بگه خوشحال میشم) ولی به هر حال خيلی قشنگن.
– در عرض يک دقيقه میشه يه نفر رو خُرد کرد، يه ساعته میشه کسی رو دوست داشت و يکروزه میشه عاشق شد، ولی يه عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی!
– بهترين دوست اون دوستيه که بتونی باهاش روی يک سکو، ساکت بشينی و چيزی نگی… و وقتی ازش دور ميشی، حس کنی بهترين گفتگوی عمرت رو داشتی!
فاصله
فرياد نمیزنم
نزديکتر میآيم
تا صدايم را بشنوی…