هر روز با تو برای من روز عشق است و روزهای بیتو ساعتهای بیهودهای که از پی هم میگذرند٬ ساعتهایی که اگر شوق دیدار دوبارهی تو را در خود نداشتند فقط و فقط چرخش جبری عقربهها بودند و روزگار. امّا به کوری چشم همهی ساعتها هستی و بودنات دلیل بودنام شده پس بمان که باشم و باشیم.
پر کن پیاله را
پر کن پیاله را کین جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست!
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در را ه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کنم از دل که :
آب… آب…!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را !

چند جمله سخنی دارم. چند نگاه حرفی و دقایقی تا دستهایت را در دست بگیرم. روزهای عمرمان به سرعت در حال گذرند و هر روزی که میگذرد ما بزرگتر میشویم، تا جایی که این روزها دیگر ما به من میخندد. میخواهم قابی بسازم از روزهایمان و بگذارم لب طاقچهی دلم، تا همیشه نگاهشان کنم، تا دلام برای دو سالگیمان تنگ نشود.
ما و زندگی
دقیق ۲ ماه و ۲ روز است که از سرزمین مادریام دور شدهام. امروز ۲ ماه و ۲ روز است که از باهم بودن ما میگذرد. زندگی همیشه برایام عجیب بوده. این روزهای جدید و عجیب و این آدمها. گاهی در ایستگاه اتوبوس که ایستادهام با خودم میاندیشم، اینجا چه میکنم؟ گویی در خواب هستم، تمام خاطرات بچّهگی مانند برگهای کتاب از جلوی چشمانام عبور میکند و باز به معمّای زندگی میاندیشم…
نمیهراسم از آنکه اشتباهی کرده باشم، نمیهراسم از سختیها، نمیهراسم از مرگ، امّا از آدمها میترسم چونان همیشه و دستان تو را سخت میفشارم و آغوش تو را که مرا گرم میکند در این روزهای هراسناک بشر و هذیان. به چشمان مهربانات نگاه میکنم، آرام میشوم و در همان حال غمگین. جای زخمهایات را دیدهام و کودکیات را که مجال بازیگوشی نیافته است. او را بر روی پاهایام خواهم نشاند و دور خواهم شد از آشفتگیهای ملالآور مردمان و شهرها، از بیهودهگی و هجو این زمانهی عصیان.
(اعدام مهدی رضايی در ميدان تير چيتگر)
در آوار خونين گرگ و ميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شايستهی زيباترين زنان ــ
که ايناش
به نظر
هديتی نهچنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
قلب را شايستهتر آن
که با هفت شمشير عشق
درخون نشيند
و گلو را بايستهتر آن
که زيباترين نامها را
بگويد.
و شيرآهن کوه مردی از اينگونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنهی آشيل
درنوشت.ــ
رويينهتنی
که راز مرگاش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.
«ــ آه، اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشی!»
«ــ آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدايی بودم من
ــ شکلی ميان اشکال ــ،
و معنايی يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچهيی
گلی
يا ريشهيی
که جوانهيی
يا يکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامی مردی
شهيدی
تا آسمان بر او نمازبرد.
من بی نوا بندهگکی سربهراه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاکساری
نبود:
مرا ديگرگونه خدايی میبايست
شايستهی آفرينهيی
که نوالهی ناگزير را
گردن
کج نمیکند.
و خدايی
ديگرگونه
آفريدم».
دريغا شيرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پيش از آنکه بهخاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان ــ
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که ديگران
میپرستيدند.
بتی که
ديگراناش
میپرستيدند.
درد – قیصر امینپور
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنیست
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنام
لحظههای سادهی سرودنام
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلام شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانهگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلام نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلام سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو بهتوی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
تولد عزیزترینم
در سرزمین کوهستان، در سرزمین لالههای سرخ واژگون، به بدرقهی گلی میروم
تنومند، اما خموده ازغبار سرد روزگار
بوی جوانمردی میداد، بوی بچهگی، بوی روزهای خوبی که دیگر در قصهها هم تکرار نخواهد شد
همچون شاخههای شکستهی درختی پربار
آری او تکرار نخواهد شد، باز نخواهد آمد
به این روزهای پر از درد، به این دنیای تاریکی
او از قصههای نیکمردی و پهلوانی آمده بود
بدون پدربزرگها چه کسی از افسانهها خواهد گفت
چگونه چشمهایم را برهم بگذارم بی قصه، بی غصه
حالا شانههای چهکسی دنیا را نگه داشته است؟
ردّ پاهایات
چندوقتی بود ردّ پا، ردّ پاهایات را دلتنگ بود. من هم!
من، تو و عشق
از لطافت
ابدیتی خواهیم ساخت
جایی که امواج
بر صخره های بی قرار می شکنند
