دسته‌ها
روزنوشت

پیراهن‌

می‌شناسم مردی را‫،‬ که هیچ‌گاه مرد نبوده است و هرگز مردانه‌گی‌اش را به مرد بودن نیالوده است.
انعکاس تمامی خوبی‌ها و مهربانی‌ها در چشم‌های زلال‌اش پیداست.
در پس آن خنده‌های ریز و نگاه‌های شیطنت‌آمیز بچه‌گانه‌ی‌مان‫،‬ مردی را ندیدم.
آری موجودی را دیدم از جنس بادوزیدن‌های خنک اواخر تابستان.
از پیراهن‌هایی که با هم طاق زده‌ایم من سهم پیراهن‌ام را با خود می‌برم به عمق خواب در نیمه‌های شب‫،‬ به روشنای واقعی یک روز پُرکار.

یک پاسخ به «پیراهن‌»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.