دسته‌ها
ادبيّات و هنر

یک مژه خفتن

امشب قلمم رو برداشتم تا به ياد اون‌روزها که می‌نوشتم، دو سه خطی تمرين کنم، اما نشد، آخه اين‌جا مرکب‌هاش يه جورايی مصنوعيه. بوی دوده و صمغ و گلاب نداره، اصلاً بوی عشق نمی‌ده. تازه اگه مرکب خوب هم داشته باشی، قلم رو که دستت می‌گيری، اون‌قدر حرف برای گفتن و نوشتن داری که نمی‌دونی از کدومش و کجاش شروع کنی!

برای يه‌دل شدن می‌رم سراغ دفتر شعرم که از اون‌روزها برام مونده. بازش می‌کنم. تصميم می‌گيرم هرچی که اومد، همون‌رو مشق کنم… می‌دونی کدوم شعر اومده؟ «يک مژه خفتن» از دکتر شفيعی کدکنی که شجريان توی کاست «مهتاب شبانگاه» اون‌رو چقدر قشنگ می‌خونه… حيف که کاستش رو ندارم؛ حيف…
خط که ننوشتم. حداقل شعرش رو اين‌جا بنويسم شايد توهم خوشت اومد:

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان‌سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خيال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آيم و چون سايه‌ی ديوار
گامی زسر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو منِ سوخته در دامنِ شب‌ها
چون شمع سحر يک مژه خفتن نتوانم
فرياد ز بی‌مهريت ای گل که در اين باغ
چون غنچه‌ی پاييز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن‌گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *