دسته‌ها
ادبيّات و هنر

رفتن (از نهال حیدری)

باران را بهانه کردم،
بند آمد

برف را بهانه کردم،
آب شد

گم شدن کفش‌هایت را بهانه کردم،
پیدا شد

اصلاً چرا می‌خواهی بروی!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتی و نماندی
ای کاش در دل نیز چنین بودی!

3 دیدگاه دربارهٔ «رفتن (از نهال حیدری)»

سلام آقای نادری
بله من ایشان را ۴ ، ۵ سال هست که می شناسم و با هم دوست هستیم
حتما سلام تان را خواهم رساند
ارادتمند شما ناصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.