دسته‌ها
ادبيّات و هنر

بهانه – فاضل نظری

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاجِ جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف! به این رهاشدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل! گمان مکن به شبِ جشن می‌روی
شاید به خاکِ مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق «رحیم» و «رجیم» نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده، همیشه مُراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

2 دیدگاه دربارهٔ «بهانه – فاضل نظری»

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

پاسی از نیمه های شب گذشته بود که بهار همراه عمو نوروز از راه رسیدند. رقصان و پایکوبان به پیشوازشان رفتم و با شوق و شادی کودکانه هر دو را در آغوش کشیدم بوسیدم و بوییدم. هر دو آنها خسته به نظر می رسیدند و اندکی هم دل نگران. از بهار شرح سفر را پرسیدم که با اندوهی آشکار گفت که راه پر خطر بود و جاده ها سنگلاخ و نا امن. ناله گرگ ها و شغال ها و جغدان شوم نشسته بر خرابه های خرافات در شب خواب خوش را از چشمانم ربوده بود. روز ها هم نعره دل خراش عربده کشان چماق به دست در کوی و برزن شهر ها آرامش خیالم را گرفته بودند. از بهار خواستم تا از دل نگرانی اش برایم بگوید که جواب داد طفلکی چل گیس که هنوز اسیر دیوان سیاه در قلعه سنگباران است و در انتظار کسانی است تا شیشه عمر ننگین دیوان سیاه را بر زمین بزند و چل گیس عزیز را از دام این سیاه به سر های سنگ دل رها کند. از بهار پرسیدم نسیم را دیدی؟ گفت آری دیدم و شبی را با سپیده و سحر با نسیم گذراندم و حضور عمو نوروز هم در جمع مان در کنار شعله های آتش چارشنبه سوری غنیمت بود. از بهار پرسیدم نسیم قصد سفر به این دیار را نداشت؟ بهار در جوابم گفت آری داشت او هم بهمین زودی ها از راه میرسد و در حالی که به قصد ادامه سفرش به راه افتاده بود به دنبالش میرفتم و کنجکاوانه از آمدن نسیم می پرسیدم. از بهار پرسیدم نمیدانی نسیم چه وقت و کی میآید. همانطور که میرفت و از من دور تر میشد گفت چرا معمولا نسیم صبا همراه بهار می آید و او هم در راه است و بهمین زودی ها میرسد. آنگونه که به راهش ادامه میداد و فاصله بهار با من زیاد تر میشد با صدای بلند گفتم ولی بهار من از نسیم آزادی سخن میگویم او را دیده ای؟ سرش را به روی من برگردانید و با صدایی بلند در جوابم گفت وقتی سپیده و سحر آمدند از آنها به پرس آنها بهتر میدانند که نسیم آزادی چه وقت از راه میرسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.